تبليغاتX
...






: new post

اینجا !















هميشه چيزهايي هست براي تمام شدن

و در اين ناتمامي تمام شدنهايم

و اين حسرتهاي مانده برجا

آمادگي کاريست دشوار

و انتظار که مي گذرد از پس افکار و روح و جسمم تا به نا کجا آباد

و شايد تلخي انتظار اين است..گذشتن و نرسيدن...

که فصل تمام شدنهايم تمام مي شود و من هم تمام خواهم شد

و خواهم رفت تا شايد شروعي دوباره را آغاز کنم و يا پاياني ديگر را

و باز انتظار و آخر هر چه که بود توشه ي انتظار تمام مي شودُ هنوز هم

نه مقصدي و نه نا کجا آبادي و نه پاياني.

آري،بي پايانيُ نا تمامي رنج دشواريست...















امشب به ماورا مي روم

از ستارگان،ماه و آسمان مي گذرم

بال ميزنم

پرواز مي کنم

دور مي شوم

و از آن بالا به همه چيز نگاه مي کنم















جديدا رفتم يه جايي ثبت نام کردم به اسم ...سرا !














گفتني زياد هست
اما نمي دانم چه بگويم..
شايد زيادي باشد خواستن بعضي چيزها
و شايد هم به مستحقش نرسيده باشد
يا شايد هم..نمي دانم
،
يادم آمد چند سال پيش را
4 5 سال پيش
آن موقع بد بود
همه چيز بد بود
نه که الان بهتر باشد،نه
اما آن موقع بار اولي بود که به چشمم
چيزهايي را مي ديدم
به گوشم چيزهايي را مي شنيدم
و خيلي چيزها را به جان فهميدم
آن موقع هر چه بود با زمان حال پيوند خورده است.
باز هم همان خيلي چيزها را که جايي نگه داشته بودم
باز همانها..
نمي دانم
،
محدود شده ام
قفس که نه،اما ذهنم را
در اتاقي بسته مي بينم
که در ندارد
اما پنجره هست
و پشت پنجره
خود را مي بينم
که نشسته ام
يا..
مي دانم
اين من،خودم نيستم
،
نه حرفي دارم،نه توانش را دارم
دوست دارم سکوت کنم
دوست دارم آرام باشم...
،
آرامش بحقست ؟نيست ؟

،
باد آورده را باد مي برد ؟
مثلِ بادبادک دورش افساري ببندُ محکمش کن
باد که هيچ،طوفان هم هيچ غلطي نمي تواند بکند !
مگر اينکه بادبادک خودش نخواهد بماند..















آري؛
مي دانم رنجش ديرينه ي تنهاييت را،
مي شناسم حس بي روح نفسهايت را،
حس مي کنم درد کالبد شکافِ سرماي اشکهايت را،
قديميست اين بازيِ ساده ي روزگار
و نه کهن تر از خطوط مبهم دستهاي بي جانت..














بالاخره تموم شد...

ساعت 06:39
تاريخ ۱۳/۰۴/۸۸















۹/۴/۸۸...ساعت ۱۳:۴۸














بيا که قصر امل سخت سست بنياد است !
بيار باده که بنياد عمر بر باد است

غلام همت آنم که زير چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزادست...

چه گويمت که به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژده ها دادست !

که اي بلندنظر شاهباز سدره نشين !
نشيمن تو نه اين کنج محنت آباد است !!

تو را ز کنگره عرش مي زنند صفير
ندانمت که در اين دامگه چه افتادست

نصيحتي کنمت ياد گير و در عمل آر
که اين حديث ز پير طريقتم ياد است...

غم جهان مخور و پند من مبر از ياد
که اين لطيفه عشقم ز ره روي يادست

رضا به داده بده وز جبين گره بگشاي
که بر من و تو در اختيار نگشادست...

مجو درستي عهد از جهان سست نهاد
که اين عجوز عروس هزاردامادست !!

نشان عهد و وفا نيست در تبسم گل !!
بنال بلبل بي دل که جاي فريادست...

حسد چه مي بري اي سست نظم بر حافظ !
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست...

پي اس : قول مي دم که اين ديگه آخريش باشه...















خوب که چي؟